سجادسجاد، تا این لحظه: 17 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

نی نی سجاد

روپوش مدرسه ی شیر کوچولو

    بچه شیر بازیگوش ، رنگ روپوش مدرسه اش را دوست نداشت. یک روز صبح روپوشش نبود. زیر تخت نبود. بالای کمد نبود. توی کشو هم نبود. بچه شیر می خواست بدون روپوش به مدرسه برود. بچه موش گفت:"بیا روپوش مرا بپوش." یک دست بچه شیر که توی روپوش رفت، روپوش موش پاره شد. بچه موش عصبانی شد. روپوش را گرفت و به خانه اش برگشت. بچه فیل گفت:"بیا روپوش مرا بپوش." شیر کوچولو یک دستش را توی روپوش کرد. یک پایش را و آن یکی دستش را و سرش را. وای! دیگر چیزی از شیر کوچولو پیدا نبود. شیر کوچولو توی روپوش گم شد. روپوش فیل خیلی بزرگ بود. بچه شیر از توی روپوش بیرون پرید. فیل گفت...
8 تير 1390

من سرما خوردم

سلام عسل مامان امروز سرما خوردی  و دیشب هم به همین خاطر نتونستی هم خودت بخوابی و هم مامان رو بزاری بخوابه. دیشب هر 10 - 15 دقیقه ای یه بار بیدار میشدی و گریه می کردی   چون راه بینی ات گرفته بود و نمی تونستی نفس بکشی. ولی بعد از اینکه من بهت شربت استامینفون دادم چون شربتش خواب آور بود تونستی  که یه کمی بخوابی.  ولی میخوام یکی دو ساعت دیگه ببرمت پیش دکتر تا معاینه ات کنه. امیدوارم که گلو درد نشده باشی چون بدنت همین جوری هم ضعیفه و با خوردن آنتی بیوتیک ضعیف تر هم می شه.    ...
4 تير 1390

میخوام برات قصه بگم شنگول منگول حبه انگور

مامان شنگول و منگول و حبه انگور     یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. یه بزی بود سه تا بچه داشت یکی شنگول یکی منگول و یکی هم حبه انگور. روزی از روزها مامان بزه به بچه هاش گفت : من می رم برای شما علف بیارم مبادا شیطونی بکنین. اگه گرگه اومد در زد در براش باز نکنین.اگه گفت من مادر شمام بگین دستت رو از لای درز در تو بکن اگه دیدین دستش سیاه است در رو باز نکنین اما اگه قرمز بود می فهمین که مادرتون برگشته.   نگو که گرگه گوش وایساده بود همچین که بزه رفت دستش رو با حنا قرمز رنگ کرد و اومد در زد بچه ها پرسیدند"کیه؟"   گرگه گفت :در رو واز کنین و...
3 تير 1390

من جیش دارم ...

سلام عسلم                                   امروز که تو یک سال و نه ماه و بیست و سه روزت است  برای اولین بار جیشت رو گفتی ...  امروز که من داشتم تو آشپزخانه ناهار آماده می کردم تو اومدی بهم  گفتی مامان جیش . ( البته این رو بگم قبلا که روی فرش جیش می کردی بعد از اون میامدی و به مامان می گفتی که جیش . ) به همین دلیل فکر کردم که تو باز جیش کردی وقتی به شلوارت دست زدم و دیدم که خیس نیست خیلی خوشحال شدم چون برای اولین بار بود که جیشت رو...
31 خرداد 1390

سفر به یزد

عسل مامان عید سال 1389 با مامان و بابا و مامانی و بابایی و دایی و دو تا خاله ها رفتیم به یزد برای گردش . آخه سه تا از دوستان پدربزرگت اونجا زندگی می کنند و هر چند وقت یه بار یا ما می رویم اونجا یا اونا می آیند اینجا . خیلی بهمون خوش گذشت.ما رو بردن به روستاشون و باغشون رو دیدیم. رفتیم بازار ترمه ش رو دیدیم. پارک کوهستانش رو دیدیم . مجموعه ی امیرچقماقش رو دیدیم. ما سه روز اونجا بودیم وقتی می خواستیم برگردیم قطاب و باقلوا آوردیم. سجاد 7 ماهه و مجموعه امیرچقماق     ...
31 خرداد 1390

پیک نیک

عسلم دیروز که رفته بودیم پیک نیک  ... خیلی آروم بودی غذا که جوجه کباب  بود رو خوب نخوردی ریحانه ( دختر خاله   مامان ) که 5 ماه از تو کوچکتره خیلی شیطونه همه اسمش رو   گذاشتند زلزله .   واه واه واه از این طرف می گیریش از اون طرف جیم میشه .         دیروز همه می گفتند اینکه  پسره ( سجاد ) چه آرومه ولی اینکه  دختره ( ریحانه ) چه شیطونه . سجاد گله دیروز یه کمی هم آب بازی کردی  ولی چون آب جوب    کمی سرد بود من می ترسیدم که سرما بخوری     ...
28 خرداد 1390

کتاب خوانی

قربون این کتاب خوان برم     پسرم از حمام اومده بود و داشت مجله ای رو که باباش خریده بود رو می خوند  در سن یک سال و هفت ماهگی    ...
28 خرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی سجاد می باشد